|
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه...
|
سلام دوستان عزیز به وبلاگ دیوانه خوش آمدید امیدوارم لحظات

خاطرات را باید... سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند نه ته بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند گاهی... وسط یک فکر... گاهی وسط یک خیابان
و گاهی حتی وسط یک صحبت... سردت می کنند رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند... خاطرات تمام نمی شوند... تمامت می کنند

ماشقایق های طوفان خورده ایم
سیلی ناحق فراوان خورده ایم
ساقه ی احساسمان خشکیده است
زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
درمیان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
درهجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد

دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام

.. سکوت ..

سکوت یعنی اشک ریختن
در خلوت خود خون ریختن
سکوت یعنی تنها بودن
با اشک خود همدم بودن
سکوت یعنی ندیدن
با چشم دل دنیا را دیدن
سکوت یعنی مرگ
مرگ در اشک ریختن
اشکی در قدرت ریختن
زندگی چیست ؟ خون دل خوردن
زیر دیوارِ، آرزو مردن..

تو زندگی یه زخمایی هست
که نمی شه جاشو به کسی نشون داد
و تنم پر شده از این زخمها

آدمها از اینکه بعد ازمرگ فراموش شوند
وحشت دارند چقدر سخته زنده باشی ولی فراموشت کنند



داور قلبم نه سوت دارد
نه کارت قرمز
راحت باش
تا دلت می خواهد خطا کن
سکوت میکنم باز هم سکوت میکنم
سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!

پشیمان نیستم از دل بستن به او
خدایا
خودت هر کجاهست مراقبش باش
عاشقانه دوستش دارم و در انتظار با او بودن که محال است
گوری بزرگ کنده ام برای خاطراتم
خاک ریخته ام روی تمامشان
اما صبح ها که بلند می شوم
جوانه زده اند
شروع می کنم به کندن جوانه ها
هر روز کار من این است
روزمرگی ام که تمام شد با خیال راحت می روم
شاید فردا دیگر جوانه نزنند

همیشه آتش لازم نیست !

سهم من از عاشقی باز شد یه دنیا تنهایی،
گم شدم تو رویاهام باز
گول خوردم رو سادگی،
ای خدا چرا همه عشقو میفروشن به هوس،
چرا هرکی یارته دلتو میده دوباره پس..!!![]()

انکه باید بسوزد و بسازد منم انکه دائم بی تو میسوزد منم
انکه آتش زد به قلب من تویی انکه خاموش است و میسوزد منم

باز هم از یاد تو شعله به پا خواسته اتش سرخش ز نور قلب من اراسته
زردی روی مرا نیک تماشا نما شمع وجود من از دوری تو کاسته

تمام درد من این است
.
.
.
یک نفر در زندگی من هست
.
.
.
که نیست
غم دوری خیلی سختِ مخصوصاً اگه تو باشی![]()
مخصوصاً اگه بری تو دیگه پیش من نباشی
می دونی که بی توموندن توی دنیا یه عذاب
اگه تو یه روز نباشی زندگیم بی تو خراب
نزار اینجا من بمونم حیرون و خیلی پریشون
مهربون برگرد تو پیشم دلمو انقدر نسوزون
نگو که خبر نداری دارم از دوریت می میرم
جای دستای قشنگت دستای غمو می گیرم
نمی تونم نمی تونم دیگه من بی تو بمونم
به خدا سخته واسه من که دیگه تو رو نبینم
بیا و منو رها کن از غمو غصه جدا کن
بیا و بمون کنارم به دلم تو اعتنا کن
منمو دلی شکسته که به پات هنوز نشسته
تویی و دوری چشمات بی تو بودن خیلی سخته
غم دوریتو نمی شه یکمم تحملش کرد
نمیشه طاقت بیارم توی دنیای پر از درد![]()
خدایا ....
از تو دلگیرم ... دارم از غصه میمیرم ...
یه کاری کن من از اینجا " به آغوش تو برگردم ...
یه کاری کن بیام پیشت " که محتاج و زمین گیرم ...

خوشا آنان که در گهواره مردند ...
که بویی از غم دنیا نبردند ...
اینکه به کسی دل ببندی یه چیز عادیه اینکه از خودت بیشتر دوسش داشته باشی
اینکه فقط اونو ببینی دیگه هیچ دختری واست جذابیت نداشته باشه
اینکه همیشه و همه جا تو فکرش باشی... اینکه همه ی دنیات باشه... اینکه حتی وقتی پیشته
دلت واسش تنگ میشه... اینکه دوست داری همه چیزتو بدی ولی یه بار دیگه لبخند
شیرینشو ببینی.... اینکه یه قسمتی از روحت باشه...همه ی اینها چیزای عادی هستند.
ولی غیر عادی اینه که با وجود این همه فاصله و اینکه چیزی بهت نگه و اون كاري انجام بده
که خیلی خوب میدونه که راضی نیستی عذابت میده
وقتی ناراحته غم دنیا تو دلته... وقتی هم خوشحاله سر از پا نمی شناسی....
عجیب اینجاست که بدونی امید خیلیییییییییی کمی هست واسه رسیدن بهش... ولی بازم وقتی
می بینیش اونقدر اشتیاق داری که انگار دنیا رو بهت دادن...
وقتی میره دنیا روسرت خراب میشه... حتی اگه واسه یک روز باشه
بازم از رفتنش ناراحتی... خدا خدا می کنی که این یک روز زود تموم شه و بتونی یه بار دیگه
اون صورت ماهشو ببینی... خدا نیاره اون روزی رو که دچار سوء تفاهم شه.
هر کاری می کنی که بهش بفهمونی منظورت اونی نیست که فکر میکنه ولی...
ادم متعصبی نیستی ولی اون که نمیفهمه فکر میکنه ادم متعصب و مغروری با اینکه نیستی
هنوز عشقمو باور نداره دوست داشتنمو باور نداره خیلی عذابت میده
دوست داری یه کاری بکنی که اروم شی ولی نمیتونی جرات انجام اون کارو داری ولی...
انقدر حالت بده که به یه ذره محبت نیاز داری ولی به جای محبت عذابت میده...
بعضی وقتها می خوای داد بزنی ولی مجبوری که سکوت کنی...
دوست داری به همه بگی که عاشقش شدی ولی اون که باورت نداره...
خودتم نمی دونی چرا همچین حالتی داری... میشی عین دیوونه ها!
کاری نمیشه کرد... فقط باید توکل کرد...
من روز های سختی داشتم و خواهم داشت...
اما من صادقم!
خدایا...
به جلال و جبروتت قسم...
من خیلے کم تر از اونیم که بتونم...
بعضی وقتا یه چیزایی بهم نشون میدی تا بفهمم
خیلے باید بیشتر از اینا شکرت کنم...
خدایا...
شکرت! همون جوری که حق توئه...
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

در چه فکری هستید...
چقدر بزرگ خواسته ای است!
مدت هاست در هیچ فکری نیستم
سعی می کنم فرار کنم از فکر کردن!
فکرت نمی گذارد به چیزی فکر کنم...


من دلے داشتم به وسعت دریاها...
و تو دلے بردی به وسعت همه ی دنیاها...
خوب نگاه کن! تو بهتر مےبینے...
هر چه باشد "انت ولے نعمتے... والقادر علے طلبتے..."
تو خوب مے دانے چه مے خواهم...